فصل اول
خادم کلیسا
زمستان سال 1957 در جنوب شیکاگو، روز یکشنبه هنگام بازگشت از كليساي باپتيست به خانه، همراه سام، پاپا بدجوری پايش ليز خورد و نزدیک بود زمین بخورد. سام مي دانست كه وضعيت اسفبار كفشهاي پدرش به آن خاطر نبود كه کشیش براون به آنها اطلاع داده بود كه درقرعه كشي برنده ميز نويي شده اند كه بآن خيلي احتياج داشتند. پاپا با لبخندي پسرش را چنين موعظه كرد: " كمک های خداوند با روشهاي اسرارآميزي انجام میشه و باید با دید بصیرت به اونها نیگا کرد".
سام حاضرجواب در حاليكه به زن چاق و چله ایکه در مقابل آنها راه میرفت و نامش میس تری بود اشاره كرد و با نیش خند پاسخ داد: " یاکه باید به راه رفتن اسرار آمیز میس تری با دید بصیرت نیگا کرد." سام خود را براي يك پس گردني آماده كرد كه بلافاصله پس از این سخن گستاخانه اش نوش جان كرد. او نميتوانست جلوي خودش را بگيرد . با اينكه مي دانست پدر و مادرش هميشه آماده اند او را با پس گردني ادب كنند، اما كلمات با چنان سرعتي از دهانش خارج مي شدند كه او ديگر مهلت آماده كردن خود را براي تنبيه هميشگي نداشت . اين پس گردنی ها هیچ وقت دردآور نبودند! سام میدانست كه آنها از حاضر جوابي اش لذت مي برند هر چند كه او را به خاطر آن كه گفته هايش هميشه حالت بي ادبانه داشتند تنبیه مي کردند.
زندگي معمولاً یک روال عادي خودش را داشت. اما اتفاقات غیر عادی مثل خودداري روزا پارک از دادن صندلي اش به يك مرد سفيد پوست در آلاباما چند ماه پيش، آمد و رفت و چندان تاثیری در زندگیشان نگذاشت . ولی حضور در كليساي باپتيست قسمتي از امور عادی و همیشگی زندگي آنها بود.
سام هرچند تظاهر مي كرد كه از رفتن به کلیسا در روزهای یکشنبه خوشش نمی آید اما از اينكه بهترين لباسهاي مخصوص روز يكشنبه را به تن كند و يك پيراهن سفيد و به خوبي اتوزده كه هنوز بوي پودر رختشويي مي داد و مادرش آن را در طول هفته به دقت آهار زده و نگهداري كرده بود لذت مي برد. مادر سام در لباس رنگين يكشنبه اش به زيبايي يك فرشته بود. پدرو مادرش کمی آهسته تر از او و با وقار تمام به سمت كليسا گام برداشته و با روي باز به اعضاي كليساي محل سلام و احوالپرسی مي كردند . مهم نبود كه وضع هوا چطور باشد، هوا هميشه خوب بود، اين باران براي شكوفه ها رحمت است و باغ ها گلباران خواهند شد آيا اين طور نمي شود؟ يا اينكه اين هواي سرد هواي گرم داخل كليسا را دلچسب خواهد كرد آيا اين طور نيست؟
در كليسا در طول مراسم و موعظه ها حواس سام پرت بود اما از آوازخواني ها حسابي لذت میبرد. خيلي زود پيراهنش بعلت دست و پايكوبي ها همراه آوازهای مذهبی پر چين و چروك مي شد. روح حاضرین در حالت وحدت بواسطه لذت ترانه ها به آسمان پر مي كشيد. تمام مشكلات هفته طي مراسم معنوي كليسا به كناري در زیر زمین رفته در حالیکه تمامی کلیسا به گوشه ای از بهشت پرواز میکرد . زمانيكه سام چشمان خود را مي بست، انرژي پر قدرت درون خويش را احساس مي كرد و در مي يافت كه پرتو لبخند خداوند از نور پيرامون او و خانواده اش روشن تر است.
مابقی روز خدا در گرمای دلچسب خانه، ماما در حاليكه سرود های مذهبی زير لب زمزمه مي كرد غذا را آماده كرده و بوي خوشي كه از آشپزخانه به مشام سام ميرسید شکم خالیش را قلقلک میداد.
روز دوشنبه، در حالیکه حباب خوشیهای تعطیل آخر هفته می ترکند زندگی با سختیهایش دوباره شروع میشود. ماما دوشنبه ها با ملاطفت بيشتري سام را بيدار مي كرد تا براي رفتن به مدرسه آماده شود.
پاپا با انرژي بيشتري عازم كفاشي خود شده و میداند كه تا روز جمعه کمرش زیر بار دریافت طلب هایش از مشتریان کم بضاعت که به سختی میتوانند دستمزد چرمکاریش را پرداخت کنند خم میشود. پاپا با شوخ طبعي مي گويد كه: "ماداميكه مشتريا توان خريدن كفش نو رو نداشته باشن و بیشتر از کفشهاشون عمر کنن، كار و كارسبي ام سكهس."
مری كه شوهرش را فقظ در موقع عصبانیت آقای دانيل خطاب مي كرد تنها دلخوريش ظاهراً آن بود كه شوهرش هر پنج شنبه شب به يك كلوپ جاز مي رود و تنها نقطه ضعفش همين است. در غروب همان پنج شنبه در راه پله پاپا میگوید: " ای زن، خوب اگه من به پاهام استراحت ندم اونوقت بايد كفش هام رو دستم کنم. در اونصورت چطور باید فردا چرمکاری کنم." مادر سام از اينكه شوهرش به همين يك سرگرمي دلخوش است، در باطن خوشحال بود ولی با ظاهری عصبانی به او تذكر داد:" آقای دانیال، با این حرفهات این مادر رو گول نمیزنی، فقط حواست باشه كه جشن تولد سام نزديكه و بايد بجای آتش زدن پولهات در اون بار لعنتی يك كمي پول برای کادوی تولدش پس انداز كني."
بعداً مری با لبخند به خودش میگوید حتی اگر بد ترین کار یک مرد رفتن دزدکی به آن کلوپ جاز هفته ای یکبار باشد در مجموع ازدواجی از این بهتر و خوشتر نمیشد. او نمي توانست باور كند كه سام حالا ديگر ده ساله شده است. متولد بلافاصله بعد از جنگ و سالها چقدر سريع از پي هم گذشته بودند.
او سام را كه خوابيده بود در تختخوابش قرار داد و پرده ای که غذا خوریشان و تخت سام را جدا میکرد کشید.
تقريبا نيمه شب مری با صدای بلند کوبیدن در منزل از خواب بیدار شد و تلو تلو خوران در حالیکه بطرف در میرفت بافتنی را که روی صندلی بود بزمین انداخت و به آرامی سئوال كرد: "اين وقت شب چه كسي در مي زنه؟ آقاي دانيل كليدتو را جا گذاشتي؟"
"خانم مری ؟ من خیلی متاسفم ، خبر بدی دارم ".
مري صداي تام، دوست خوب هم خیابانی دانیل را شناخت و در حالیکه میلرزید در را باز کرد: "متاسفم خانم مري اما دانيل كشته شده. دعوای سختی بین هانک و بو در گرفت و در حاليكه دانیل تلاش مي كرد بين آنها ميانجيگري كند، به این مصیبت منتهی شد. من متاسفم خانم مري." در حالیکه تام هق هق کنان میگریست مري احساس میکرد زانو هایش دارند آب میشوند و سرمای سوزندهی فضای اطاق را فرا گرفته.
حالا سه هفته از آن شب وحشتناك میگذرد: دو هفته از مراسم تشییع جنازه توسط مردان غمگین و سیاه پوش بهمراه موسیقی جاز در سرتاسر خیابان تا قبرستان گذشته : و يك هفته نيز از آمد و رفت همسايگان و آوردن غذا و درددل کردن جهت تسلي دادن به مري و سام سپري شده است.
سه هفته است که سایه مرگ ازمیان پرده های کشیده به آرامی داخل آپارتمان آمده و لرزه غم به دل مری انداخته. مثل اینکه شیطان دیوانه وار به روح سنگ شده و گریان مری میخندد.
ماما در را برای کشیش براون باز کرد و کمی بعد به سخنان او گوش مي كرد: "خانواده اي به يك زن خدمتکار نياز دارند و من مي خواهم سام بعد از مدرسه در كليسا به من كمك كند." سام مفهوم اين سخنان را درك نمي كرد و برايش اهميتي نيز نداشت. او احساس مي كرد كه از حالا به بعد مردخانه او بايد باشد همانطوریکه پاپا میخواسته اما جوان تر از آن بود كه بجز رويا پردازي كار مفيدتري انجام دهد. روياي پسرك آن بود كه قهرمان مادرش باشد . روياهايش بزرگ بودند مانند حباب هايي كه هر چه بزرگترند زودتر مي تركند.
مدت زیادی نگذشت که فشار مالی باعث شد که حتی از این آپارتمان کوچک هم باید به آپارتمان ارزانتری نقل مکان کنند.
روز اسباب کشی سام در جابجایی جعبه های سنگین وسائل آشپزخانه حقیقتاً کشمکشی داشت. او سعی میکرد موقع حمل کمد از پله ها به پایین در مقابل بازوان قوی و عضلات همسایه لرزش دست ضعیفش را زیر بار سنگین نشان ندهد. او میدانست که چقدر مشکل تر خواهد بود وقتی همین کمد را از پله های آشیانه جدیدشان بالا ببرند. سام در تعجب بود که چطور آفتاب فقط هشت خیابان پایین تر، اینطور کم نورتر از آفتاب در آن خانه دوست داشتنی باشد که او از ابتدای زندگیش میشناخته.
بعد از مدتي خاطرات آن روزهاي خوش گذشته تبدیل به تجسم های تاری میشدند.
با آن کاپشن نسبتاً گشاد که کشیش بران به او داده بود سام وارد آپارتمان تاریکشان میشود که سکوت دلتنگ آن با صدای رادیوی همسایه که از لای در میآید شکسته میشد. واقعاً شب یا روز در دلگرفتگی آپارتمانشان فرقی نمیکرد.
سام فکر کرد که غذایی برای خودش و مادرش درست کند ولی وقتی در کمد آذوقه را باز کرد بوی بد کپک تجسم یک غذای خوب را از ذهنش بدر برد.
با کارد کپک های روی نان را برداشت، کمی کره روی نان مالید و کمی شکر روی آن ریخت و در فر گذاشت تا که وقتی مادرش آمد فر را روشن کند. و بالاخره مادر خسته اش از در وارد شد. مادرش با لبخندی مادرگونه بسته ای حاوی شکلات و شیرینی به او داد و در حالیکه روغن از کنار ظرف غذایی که برایش آورده بود میچکید پیشانی اش را ماچ کرد. امشب مثل شبهای دیگر او غذای کمتری می خورد تا که شکم سام کاملاً پر شده و برای مدرسه فردا بهتر آماده باشد یا شاید هم سر کار به اندازه کافی خود را سیر کرده بود. حالا سام متوجه شده بود که موضوع چیز دیگری است. چیزی مثل خوره وجود مادرش را میخورد. چیزی مثل پیچ بالا رونده که جلوی تابش نور بداخل اطاقشان را میگرفت نور امید را در دل مادرش کم کم خاموش میکرد و او را تحلیل میبرد.
او امشب نقشه کشیده بود که با شوخی و چند تا جوک که قبلاً آماده کرده بود مادرش را شاد کند و حتی چند تا پس گردنی نوش جان کند اما امشب ماما اصلاً حال و حوصله صحبت نداشت و خیلی زود به خواب رفت. سام روی مادر را با شالی پوشاند و روی مبلی کهنه دراز کشید تا برای درس و مشق فردا آماده باشد.
سام تقريبا وارد دبيرستان شده بود كه سرانجام مادرش فوت كرد. بنوعي اين مسئله براي سام نيز آرامش به همراه داشت. امروز سام مي توانست والدين خود را همانطور كه عاشق آنها بود، در نظر بیاورد و دوباره از آن خود ببيند. وقتیکه صلیب سفیدی روی قبر مادرش در کنار قبر پدرش نصب میشد آنها دوباره در وجودش بدنیا می آمدند.
سام در حالیکه روی چمن خیس قبرستان نشسته و با چشمی اشکبار به قبر مادرش خیره شده بود گویی خاطره نصیحت مادرش در گوشش زمزمه میشد:
"تو جوان خوبی هستی که ماما به تو افتخار میکنه. تو همیشه با کلمات شوخی های خوبی درست می کنی. شوخی و لطیفه گویی خوبه، مثل اشعه خورشید از میان ابرهای سیاه غم، ولی خداوند به تو مغز خوبی داده تا که حرفهای بهتری بگی. تو دیگر باید روی پای خودت بایستی و خدا برایت نقشه های زیادی داره. تو باید در جستجوی حقیقت اون نقشه رو پیدا کنی- فهمیدی پسرم؟ به مادرت قول بده كه كاري كني كه وقتي ماما و پاپا از بهشت به تو نگاه مي كنند حسابي به تو افتخار كنند. بايد مثل پدرت مرد خوبي بشی."
بعد از کمی عمو جرج بطرف سام آمد و دستهایش را روی شانه سام گذاشت. "باید بریم پسرم. زن عمو سالی برامون شام خوبی درست کرده و منتظرمونه باید زودتر بخونه برسیم که غذامون سرد نشه. نمی خوام به غرغر او تموم شب گوش بدم".
سام بلند شد و دست عمو جرج را گرفت تا که به خانه جدیدش برود.
بعد از شش ماه او میدانست که این وضعیت نمی تواند بیش از این بطول انجامد. عمو جرج و زن عمو سالی سعی میکردند به آرامی وقتی که او بخواب میرفت پچ پچ کنند ولی بهر حال او میدانست که آنها در باره چه صحبت میکنند.
آنها واقعاً استطاعت نگهداری سام را نداشتند. آنها سعی میکردند از مخارجشان بزنند و تظاهر می کردند که به پولی که سام برای کارهای متفرقه بدست می آورد احتیاج ندارند. کارهایی مثل چیدن اشیاء در قفسه های فروشگاه یا نظافت سلمانی و یا پادویی و دویدن در خیابانها برای تحویل گل در حالیکه سعی می کرد که شاخه های گل شکسته نشوند و گلبرگها روی زمین داغ به زیر پای برهنه اش نیافتند.
در سن چهارده سالگی بدنش رشد زیادی کرده و اشتهای بیشتر از حد معمول داشت و لباسهایش دیگر به تنش اندازه نبودند. مخارج تحصیل سام هم بار سنگینی بود بر درآمد بخور نمیر جرج که میتوانست آن خانواده کوچک را اداره کند.
بد تر از همه، این فشارهای زندگی کم کم از حد حرف خارج شده و غلیان آن با کوبیدن مشت بر دیوار و روی اثاث خانه ظهور میکرد. این فشار زندگی حتی زبان زن عمو سالی را هم تند کرده بود.
اين مشكلات مالي و بي قراري فقط مختص آن خانوار نبود. طي سالهاي اخير که جمعیت شهر اضافه شده بود مردم درعین حال سعی میکردند برای زندگی بهتر و حتی بدست آوردن یک حداقل زندگی به اینطرف و آن طرف بروند. سام این وضعیت سخت اجتماعی را تشخیص میداد و حتی وجه تشابهی بین رفتار مردم و عمو جرج و زن عمو سالی احساس میکرد.
از طرف دیگر در چنین شرایط سختی کلیسا برو ها هم زیادتر شده بودند بطوریکه کشیش براون تصمیم گرفت یک خادم تمام وقت برای کلیسا استخدام کند و وقتی که این پیشنهاد را به سام کرد او لحظه ای درنگ نکرده و بدون معطلي اثاثيه مختصر خود را به زير زمين کلیسا، همجوار دیگ شوفاژ منتقل كرد، جاایکه يك تختخواب تاشو نيز برايش فراهم شده بود.
اینجا برایش دنیای دیگری بود و احساس خوشی میکرد.
انجام تکالیف مدرسه و خواندن کتابهای درسی برایش تفریحی لذت بخش بود و در موقع کار هر کتابی را که در اطراف کلیسا برمیداشت حتی در همان لحظاتی که بطرف قفسه کتابها راه میرفت چند سطری از آنرا میخواند و به این ترتیب از کار کردن هم لذت میبرد. کشیش براون که از دور با تبسم کار کردن او را مشاهده میکرد از انتخاب خود بسیار خوشحال بود.
سام وقتی که زمین کلیسا را جارو میکرد یاکه دیوارها و مجسمه را گرد گیری می نمود این کار خودرا غبارروبی خانه خدا میدانست و در هر ذره گرد و خاک روح خدا را نظاره میکرد و لحظات خوش کودکی همراه پاپا و ماما را بیاد میآورد که در آنجا جست و خیز میکرد.
تنهايي شب و حس داشتن حريمي خلوت براي سام تجربه تازه ای بود. بعضی اوقات بخاطر گرماي دیگ شوفاژ چشمانش مي سوخت و قادر به مطالعه نبود و يا که صداي لوله ها که مثل رگهای آهنی در بدن کلیسا جریان داشت مزاحمش میشد.
همان گونه که دنیای خارج از زیر زمین کلیسا را بهتر میشناخت احساساتی که ریشه در وجودش داشت به خیلی دورتر از آن تختخواب کنار دیگ شوفاژ گسترده میشدند. سام با نبوغ ذاتی خود با قدرت شاخ و برگهای آن گیاهان هرز آزار دهنده روح را می برید اما ریشه ها هیچگاه خشک نمی شدند.
همانطوریکه هر یکشنبه به او قول رستگاری داده میشد، با بياد آوردن جملات پر مزاح پدرش، سام در جستجوی راهی بود تا که از شر اين علف هاي هرز خلاص شود.
او چاره اي نداشت جز آنكه مسيح را به درون قلب خود راه دهد.
معمای لاینحل در افکار سام این بود که چگونه پنجره احساسات دروني اش را باز نگاه دارد تا مسيح به نحو معجزه آسايي درون او ظاهر شود و گرماي خورشيد گونه اش را كه در چشمانش جاريست به همراه محبتش براي همه اطرافيان در سرتاسر وجودش بگستراند. اما با تمام کوششی که میکرد خلاء دروني او همچنان خالي از فروغ و روشنايي بود. او بايد شناخت بهتري نسبت به کسی که به درونش دعوت مي كرد بدست مي آورد. همچنان كه متون انجیل را مطالعه مي كرد، در پي كشف مسيح ناجي خود بود. او تصوير مسيح را در ذهن خود بياد میآورد زمانيكه هنوز کودکی بود: سوپرمني كه واقعاً معجزه مي كرد، مرده ها را زنده كرده و انبوه یک جمعیت گرسنه پنج هزار نفری را به آسانی با پنج قرص نان و دو ماهی در صحرا سير ميكند. ولي اکنون اين مسيح سري به او نمي زد.
با این حال او تناقضات زيادي در متون مذهبي به فکر کوچکش میرسید. اگر مسيح اين همه قدرت داشت چرا در كار معجزاتش اینقدر بخيل بود و یا اينكه اگر مي توانست یک تنه در بیابان از پس شيطان بر بیاید، چرا خود را تسليم مرگی وحشنتاك بدست حاكمي دون پایه كرد؟ مسيحی که صرافها را از "خانه پدرش" بیرون کرد و خود را "پسر خدا" مینامید و حامل پیام عشق و محبت به همه خصوصاً همسایگان بود باید حقیقتاً به قلب و روحش وارد میشد تاکه راهش را برای کشف حقیقت روشن کند. باتمام آموزشی که از آیات کتاب مقدس میگرفت این مسیح هنوز او را سیراب نمیکرد.
سام بياد زماني میافتاد كه كليسا هنگام خواندن سرودهاي مذهبي به لرزه میافتاد و خداوند چقدر به همه نزديك بود. آيا او در جستجوی ترانه های خداوند بود؟ سام آیات مزامیر را ورق مي زد ولی حرارت وزش نسیم این ترانه ها نمیتوانست مه گرفتگی افکارش را پاک کند. این ها ترانه هایی بودند برای خدا نه ترانه های خدا.
همانطور که سام پسر پدرش بود شاید که باید او پدر را میشناخت تا که پسر را بهتر بشناسد. در شناخت خدای پدر اگر کمی روشنایی در وجودش بود حالا با خواندن کتاب مقدس عهد عتیق این نور پراکنده مثل خاکستر در هوای یک شب طوفانی او را در تاریکی مطلق فرو میبرد.
خداوند جان و خرد که بهشت و زمین را آفریده و با لطافت باغ قشنگی برای اشرف مخلوقاتش درست کرده سپس در کمال بیرحمی او را با کلک مجبور به ترک بهشت میکند و یا وقتی برادر، برادر دیگر را میکشد، قاتل را فقط به محلی دور دست میفرستد. او در کمال خونسردی دنیا را نابود میکند بجز موجوداتی سوار بر کشتی نوح که دوباره همه چیز را از اول شروع کنند. معذالک او با همه آنطور صحبت میکند که همسایه خانه بغلی است. او موجودی حقیر بنظر میرسد وقتی ابراهیم را ببازی میگیرد و او را متقاعد میکند که پسرش را بکشد تا که ایمان او را امتحان کند. بعد مثل یک آدم معمولی چند ساعتی صرف کشتی گرفتن با یعقوب میکند. و بالاخره در اکسودس بنظر میرسد که متحول شده و مثل یک شعبده باز خجالتی بصورت بوته ای شعله ور بر موسی ظاهر میشود. او میتواند سروری سختگیر باشد که در بخشش سخاوتی اندک ولی در مجازات کردن وقتی عصبانی میشود مثل پس گردنی های مادرش بلادرنگ عمل میکند.
وقتی سام به آیات لاویان رسید از اینکه میتواند در این آیات آن قوانین اسرار آمیز را برای دیدن پرتو الهی بیاموزد سخت هیجان زده بود. ولی چه پیشنهادات و قوانین عجیب و غریبی؟ اینها قیمتشان چقدر است؟ مگر خدا انبار دار ویا که بقالی آمرزش باز کرده است؟
تثنیه بنحوی سام را برگردانید به تفکرات اولیه اش در مورد فرمانهای الهی و اطاعت از آنها در چهار چوب قوانین. ولی اینهم دوباره کمکی نکرد که خدا را بهتر بشناسد.
سپس خدا به جنگجويي بدل مي شود كه در پي انتقام است و يا روح جنگاوري كه قبائل برگزيده اش را براي كشتار دشمنان آنها رهبري مي كند.
سام سرانجام به امثال و مزامیر برگشت، جاییکه دوباره اشتیاقش بالا کرفت. سام از این آیات از آنجهت خوشش میآمد که شامل اشاراتی بود که چگونه میتوان انسانی شریف و خداگونه شد، اما فکر تازه ای در ذهنش جرقه نمی زد.
جامعه در ابتدا او را عصبانی میکرد،چراکه به او میگفت که هر کاری میکند بیهوده است و نباید به آنها دست بزند ولی او سعی میکرد اختلاف بین این دستورات را درک کند. سام فکر کرد که این آیات در حقیقت چیزیست که او دنبالش میگردیده و تصمیم گرفت که آنها را عمیقاً مطالعه کند و کاملاً بفهمد. ولی قبل از آنکه به این کار دست بزند شیفته غزل غزلهای سلیمان شده بود چون عشق و جاذبه مفهوم عشق در ذهن جوانی در سن و سال او بود نه که او میفهمید که این آوازها چه ربطی با خداوند دارند.
سام از خواندن جامعه آنطور که تصمیم کرفته بود غفلت کرد و به این ترتیب کتاب عهد عتیق را خیلی سطحی خواند.
رفتار خداوند با بنی اسراییل بعضی مواقع خیلی غیر قابل پیشبینی و ریا کارانه بنظرش میرسید. آنها را در سرزمینهای مختلف سرگردان کردن، اسارت و زندانی کردن در برهه هایی از زمان، شهرها و معابدشان را ساختن و سپس خراب کردن و در عین حال حتی اهمیت ندادن که بر آنها ظاهر شود آنطور که در ابتدا شخصاً بر آنها ظهور میکرد و بالاخره فرزندی را علیرقم تمایل فرزند و خودش قربانی میکند تا که جهان گناهکار را از دست گناهانشان نجات دهد.
تابستان سال 1962 شاید این تنش بحران موشکی کوبا بود که به خیابانهای جنوب شیکاگو سرازیر شده بود. سکوت و عصبانیت در جامعه پچ پچ عمو و زن عمویش را برایش تداعی میکرد. بهرحال هرچه میتوانست عامل این ناآرامی های اجتماعی و خانوادگی باشد از محدوده درک سام خارج بود.
یک روز عصر که کشیش براون به زیر زمین کلیسا به دیدن سام آمده بود کمی بعد از آنکه سام یک بحث مذهبی را با او شروع کرد کشیش براون پالتویش را در آورد و بدون آنکه اخمش را نشان بدهد به تندگوییهای طولانی سام گوش داد. سام تمام دق دلش را روی کشیش براون خالی کرد بطوریکه در این شلوغ پلوغ کردن ها سام منتظر بود که خداوند ساعقه ای بین آن دو بزمین بزند.
کشیش براون با آرامش، نزدیک دو ساعت به گفته های سام که حتی نمیتوانست یک سوال قابل فهم از آن بیرون بکشد گوش داد و وقتی سام از نفس افتاد کشیش براون گفت: "به به باین استدلالات بچه گانه ات. چشمم روشن. فقط پانزده سال از سنت میگذره و کلت پراز چرندیات و سوالاتی که سر و ته ندارن. من فقط یک سوال از تو دارم. چرا فکر میکنی که میتونی دست به گردن خدا بندازی و او رو در آغوش بگیری، انگار که خدا یک انسانه!"
و با این گفته کشیش براون از جا بلند شد، پالتویش را برداشت و با لبخد همیشگی گفت:"بوي كوفته هاي خانم براون از راه دور به مشامم مي رسه. بعداً مقداري برات مي آرم. خداوند هر روزه نعمات و آمرزش های بسياري را به ما اعطاء مي كنه."
سام خسته و نفس بریده جاي خود نشسته فکر میکرد که آنچه تاكنون ياد گرفته دارد در مغزش ذوب مي شود. دو سال مطالعه کتاب مقدس به ضمير ناخودآگاهش پرت میشد. او مطمئن بود كه حتي يك قدم هم به رستگاري نزديك نشده اما حداقل احساس نمي كرد كه در بن بستي گرفتار شده باشد، بدون توان نجات يافتن از آن. ولی احساس مي كرد ستاره اي راهنما در تاريكي آسمان بالاي سرش كورسو مي زند. سام براي اولين مرتبه در غروب آن روز به پياده روي رفت و در برگشت پشقابی پراز سه عدد كوفته و مخلفات در انتظار او بود.
طي چند هفته اي كه در پي آمدند سام به گشت و گذار و لذت بردن در محله اش پرداخت . او اكثر افراد آن محله را مي شناخت اما او اين بار به درختان، گلدان هاي آويخته شده از ويترين مغازه ها و محيط پيرامونش توجه نشان مي داد و هر بخش از محله گويي ملودي و ريتم خاص خود را داشت. گاهي سام احساس مي كرد ندايي از جهان ديگر به گوش او مي رسد. خاطرات خوش چند سال پیش در همان چند خیابان آنطرف تر مثل همین دیروز بود که بیاد میآورد:
او به پدرش نظر انداخت در حالي كه با گچ، پنج خط و يك دايره را روي پياده رو ترسيم كرده بود با افتخار رو به پدرش چنين گفت: "اين تو ای، پاپا." پدرش پاسخ داد: "خب، خب، تو اونو كاملا شبيه من كشيده اي ولي من كاملا شبيه آنچه كه تو كشيده اي نيستم." سام نگاهي به طرح خود انداخته و به شوخي گفت: "راس میگی، من شكم بزرگشو را فراموش كردم" – و بعد پس گردني همیشگی را نوش جان كرد.
سام به آن قسمت از خيابان رسيده بود كه گمان مي كرد گروه رژه مدرسه از آن عبور مي كرد. ماه ژوئن بود و اكثر پنجره هاي منازل باز بودند. صداي راديو به گوش مي رسيد. سروصداهاي پراکنده درك سخنان گوينده را دشوار كرده بود. ولی سام مي توانست بخش هايي از سخنراني را بشنود:
"اينها ... سئوالات مطرح شده ... انسان را به فكر فرو مي برند... آنان كه سياهپوست لقب گرفته اند ... رهبران منور الفكر از بره هاي سياهپوست محروم انتظار دارند تا با گرگ هاي سفيد پوست تشنه به خون دست اتحاد بدهند ....بیش از چهارصد سال است كه خون ما را در آمريكا مكيده اند و شايد اين بره هاي سياهپوست نيز قيام كنند ... يك سئوال ديگر: زمانيكه چوپان نيك از راه مي رسد آيا او بره هاي گمشده اش را وارد گله گرگ هاي سفيد پوست خواهد كرد؟ طبق متن انجيل زمانيكه خداوند متجلي مي شود. حتي اجازه نخواهد داد كه بره هايش با بزها متحد شوند ...
جناب عاليجاه محمد "رهبر ملت مسلمان آمریکا" به ما مي آموزد كه هيچ تصوير سمبليكي در انجيل با بره هاي گمشده انطباق ندارد مگر همين 20 ميليون سياهپوستي كه در آمريكا زندگي مي كنند ... عاليجاه محمد، اين چوپان فرستاده خداوند، چشمان مردم ما را باز كرده ... توده هاي سياهپوست تبعيض و جدا سازی را نمی خواهند و در عين حال خواستار وحدت هم نيز نيستيم ... ما گروهي مذهبي هستيم و بعنوان يك گروه مذهبي نمي توان ما را با گروه هاي حقوق مدني غير مذهبي برابر دانسته و يا مقايسه كرد. ما مسلمان هستيم، چرا كه به الله اعتقاد داريم. ما مسلمان هستيم چرا كه به دین اسلام گرويده ايم. جناب عاليجاه محمد به ما مي آموزد كه فقط يك خدا وجود داشته كه خالق كل عالم است، داناي كل و قادر متعال است. خداوند بزرگ كه نام صحيحش الله است ... اسلام يك كلمه عربي و به معني تسليم اراده الهي بودن و يا اطاعت از خداي حقيقت، خداي صلح، خداي فضيلت... مسلمان فردي است كه تسليم خداوند است، فردي كه از خدا اطاعت مي كند ... مذهب اسلام با ديدگاه در تحول سياهان درباره هويت خود چه رابطه اي دارد، نظرش درباره تبعيض، وحدت و جداسازي چيست، نقش مذهب اسلام در انقلاب فعلي سياهان كه امروزه، تازه آمريكا را در نورديده است، چيست؟ مذهب حقيقت عريان، حقيقت برهنه شده، حقيقتي كه آرايش نشده است و او مي گويد كه فقط حقيقت مي تواند ملت ما را آزاد كند ... چرا؟ چون مسيح خود چنين پيشگويي كرده است: شما حقيقت را خواهيد يافت و حقيقت شما را آزاد خواهد كرد. خواهران و برادران عزيز، مسيح هرگز اظهار نداشته است كه آبراهام لينلكن ما را آزاد خواهد كرد. او هرگز نگفته است كه كنگره ما را آزاد خواهد كرد. او هر گز نگفته است كه مجلس سنا و يا ديوان عالي يا جان كندي ما را آزاد خواهند كرد ... .
... انقلاب سياهان در برابر بي عدالتي هاي دنياي سفيد پوستان بخشي از طرح الهي است . خدا مي بايد جهان بردگي اش را ويران كند تا دنيا